+ نوشته شده در شنبه 17 مهر1389ساعت 0:13  توسط هليا
|
اول مهره... اگرچه ترم آخر بودن درست شبیه ترم اول بودن یه صفای دیگه ای داره
...و من ترم آخرم .دارم روزهای آخر عمر تحصیلیم رو سپری میکنم.توی یه شهر دیگه ! اما تمام فکر وذکرمو انگار توی شهر خودم جا گذاشتم.آره ترم آخر بودن خیلی صفا داره اما دل من یه صفای دیگه ای داره...
من این روزها عجیب احساس خوشبختی می کنم.عجیب احساس دل تنگی می کنم...
مدتها منتظر این روزها بودم .اما نمیدونم چرا این حس ناب توی این فاصله به وجود اومده! کاش این ترم هم تموم میشد ومن برمیگشتم جایی که تمام احساسم رو جا گذاشتم.
من این روزها خوشبختم...به وسعت ماه...به وسعت آسمان...به وسعت ابدیت...

آی خدا ممنونم ازت بابت همه چی...
+ نوشته شده در جمعه 9 مهر1389ساعت 14:29  توسط هليا
|
تو التهابم....مثل حبــــــــــابم....دست بزنی میترکم....خیلی خرابم
انگــــــــــــــار نه انگــــــــــــــار...که یه خانومه ۲۲ ساله شدم. این روزها خیلی اضطراب دارم....خیلی!
فکرم متمرکز نمیشه.تو استرس غلت میزنم.زمان نمیگذره! ثانیه ها به وسعت یک سال میگذرن.حتی قدم زدن در مسیر۲۲سالگی هم کمکم نمیکنه.قبول دارم که این همه فکر و خیال و شب نخوابیدن و اضطراب و استرس لازمه ی این دورانه! اصلآ بی انصافی نباشه یه ذره شیرینه!با تمام این اوصاف ؛روزهای یه گوشه نشستن و فکر کردن ...روزهایی که اطمینان داری کسی بهتر از خودت نمی تونه کمکت کنه ...روزهای ساده ی زندگی من محسوب نمیشن.
من این روزها حساسم...به لطافت یک حباب !

+ نوشته شده در سه شنبه 30 شهریور1389ساعت 0:49  توسط هليا
|
چی میخواستم بگم؟!آها...
دیروز تو مترو یه دختره چشم بادومی اومد کنارم...فکر کردم از چین یا ژاپن یا شایدم کره باشه .آخه غلظت بادوم چشماش بالا بود .نگاش کردم...اونم نگام کرد...بهش لبخند زدم..پررو شد گفت: اسمت چیستا؟ اوف....................... فهمیدم از طرف حامد کرزای اومده...گفتم هلیا تو چی؟ گفت :می یلدا...چقدر وفت اینجا میچری؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پرسیدم : میچرم؟ مگه گوسفندم؟
اونایی که صدامو نو میشنیدن ریسه رفته بودن...
اونم بی تفاوت گفت :تو فارسی گپ میزنی؟ نمیخواستم جواب بدم ولی ادبم اجازه نمیداد .گفتم بله من فارسی صحبت میکنم...دوباره گفت:چند ساله تهران میچری؟
با عصبانیت گفتم :خودت چند ساله میچری؟جواب داد:می ایران نیستم...گور پدر ایران...من استرالیا هستم...الان چند روز هست که اینجا میچرم!
پسرایی که متوجه حرفش شدن زدن زیر خنده و یکیشون گفت :باریک...باریک
خندم گرفته بود شیطنتم گل کرد وگفتم:همونجا که کانگارو داره؟با یه حالت پز و افاده گفت:آفرین 
پسره گفت:خوب اونجا که هنوز سبز بود چرا قشلاق کردی؟همونجا می چریدی!
امان از دست ما ایرانیها که فقط منتظریم یکیو گیر بیاریم و ولش نکنیم..
. مخصوصآ که ازش خوشمونم نیاد
...مثل بعضی ها که هر جا می بینیمشون لباسامونو جمع و جور میکنیم که به ما نخورن
خلاصه که این چهار تا پسر همچین به این یلی چشم بادومی گیر داده و مسخره اش میکردن که اشک چشم همه از خنده راه افتاده بود
خونه که رسیدم برادرم که طبق معمول باید شب می اومد اونجا بود...نگاش کردم و پرسیدم:اینجایی؟
چقدر وقته اینجا میچری؟ 

چهره ی برادرم رو خودتون تصور کنین که فریاد زد:درست حرف بزن بی تربیت... تو با کی میپری که اینجور خرف زدنو یادت میده؟ 

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 شهریور1389ساعت 13:3  توسط هليا
|
من اومدم...
+ نوشته شده در جمعه 5 شهریور1389ساعت 15:50  توسط هليا
|
سلام به کسی که به رسم جاده ها دور است و به رسم دل چه نزدیک...
اگر کسی مرا خواست بگویید رفته باران را تماشا کند...اگر باز اصرار کرد بگویید برای دیدن طوفانها رفته است ... و اگر باز سماجت کرد بگوویید رفته است تا دیگر باز نگردد.
خداحافظ
+ نوشته شده در یکشنبه 29 آذر1388ساعت 11:18  توسط هليا
|
+ نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 12:44  توسط هليا
|
منو بگیر از این روزای در به در....از این روزا از این شبای بی ثمر
منو ببر به خاطرات رفتمون...روزایی که تو جا گذاشتی پشت سر
تو کوچه ها نمیشه بی تو پرسه زد...خیابونا غریب و غم گرفته اند
کجا برم ؟چرا نمی رسم به تو؟ کجایی پس؟چرا نمی رسی به من؟
حالا که نیستم اشکاتو کی پاک کنه؟کی عاشقونه می نویسه اسمتو؟
بدون من هزار سال دیگه هم...بدون کسی نمی شکنه طلسمتو!
چقدر حرف مونده و نمی شنوی...چقدر راه مونده و نمی کشم
ببین کجای قصه پس زدی منو...محاله بی پناه تر از این بشم!
غریبگی نکن دلم غریبه نیست...همونه که برات ستاره چیده بود
بگو که یادته ٬بگو که یادته...همون که گفتی از خدا رسیده بود
تو شونتو نمی سپری به هق هقم...نه میگی عاشقی نه میگم عاشقم
نه تو دیگه برام اون عشق سابقی
نه من برات همون گل شقایقم !

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 19:6  توسط هليا
|
...آخ...............................................................مادربزرگم دیگه نفس نمیکشه !
قسمت میدم که تنها نذاری این دل تنگو
بدون چشات می میرم راضی کن اون دل سنگو
دلمو خوش کرده بودم که تو می مونی کنارم
بی خبر گذاشتی رفتی گفتی کاری بات ندارم
برو خوش باش ای مسافر گله از دلت ندارم
اشک چشمام پشت راهت ای همه دار و ندارم
برو خوش باش ای ستاره که شبو تنهام گذاشتی
رفتی و خورشیدو بردی این دلو تنها گذاشتی
...نمیدونم دیشب ساعت ۴ وقتی من خواب بودم تو توی چه حالی بودی؟ نمیدونم اون آخرین نفساتو به کی فکر می کردی؟ نمیدونم اون آخرین لحظه های عمرت دوست داشتی کیو ببینی؟
باورم نمیشه....بخدا باورم نمیشه....دیشب تو هم توی همین هوایی که من نفس میکشم تنفس می کردی ...و امشب...
نمی دونم چی بنویسم.اصلا نمی تونم بنویسم.
تسلیت ....................................................................................................................
+ نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 0:27  توسط هليا
|
نفسم می گیرد......در هوایی که نفس های تو نیست.
...وقت عاشق شدن است !
+ نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 23:32  توسط هليا
|
تو میگی بارون..........................من میگم عشق بازی آسمون
امشب خدا هم عاشق شده بود...عاشق ستاره هایی که پشت ابرا قایم موشک بازی میکردن.
خدابود یا ستاره ها نمی دونم ....نفهمیدم کی بود نگام کرد! کی بود از توی آسمون با دستاش چشمامو گرفت تا دل تنگی هام برن قایم شن .من دونه دونه ی ستاره ها رو بشمارم و بعد هر چقدر بگردم دیگه دلتنگی ها و بهونه های این دل سر به هوا رو پیدا نکنم.
خدا بود یا ستاره ها نمی دونم ...نفهمیدم کی بود صدام کرد ! کی بود آروم توی گوشم گفت:هلیا این تو نیستی.
***من میگم :ماها توی این سن به اسم جوونی خیلی کارا می کنیم...خیلی اشتباه خیلی گناه مرتکب می شیم و به اسم جوونی توجیه می کنیم.
من میگم:من و شما تو حوالی همین جوونی مون اگه یکی پیدا بشه بهمون فاز مثبت بده باهاش بدجور راه می یایم. واگه یکی بخواد بره تو کار ضد حال واسمون ...ناجور حالشو میگیریم.
من میگم:این حال و ضد حال قانون جوونیه.
اما این بار من نمی گم...قدیمی ها میگن:جوونه و کله داغش....غرورش...انرژی اش...
من میگم:دستم بازه واسه اینکه چنان اذیتش کنم یا به قول خودمون حالشو بگیرم که هزاز هزار ستاره دور سرش چرخ بزنن.
من میگم:راه انتقام گرفتن صاف و همواره.
اما گاهی می گم:حیفه این همه انرژی و حرارت و غرورو صرف کارای با ارزش کنه تا آدمای بی نهایت بی ارزش.
حالا میگم:تو بگو......تو بگو این صیدی که الان تو داممه...به التماس افتاده ....صیدی که میتونم در راه خدا رهاش کنم بره یا پرشو بسوزونم که تا ابد یادش نره رو چکار کنم؟
تو بگو....
خدا بود یا ستاره ها نمی دونم...نفهمیدم کی بود بهم چشمک زد...
+ نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 23:6  توسط هليا
|
+ نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 16:32  توسط هليا
|
واقعآ که توی چه دنیای عجیبی زندگی میکنیم ، انگار آدم هرچی بزرگتر می شه زندگی هم عجیبتر می شه! انگار اصلآ نمی شه آدما رو شناخت،اگرم بشه نمی شه مثل اونا بود،اگرم مثل شون نباشی وای که زندگی...
سه...دو...یک.......شمارش معکوس....تو ومن
وامانده از جهنم یک جنگ تن به تن
من روح بی نهایت یک شاعرم وتو
تو جسم بی قواره و ناسازگار من
دلتنگم از خودم که به نام تو بوده ام
اصلا بزن ...به ریشه ی این تو تبر بزن
فردا ستون تسلیت روزنامه ها
یادش بخیر این توی بی گور و بی کفن !

+ نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 15:34  توسط هليا
|
برای تو می نویسم بابا:
برای توئی که چشمهات همیشه زودتر از لبات می خنده...وچقدر هم عاشقانه می خنده .
بابا یی دوست دارم برای همیشه ی عمر....برای همیشه ی خدا....
مگه میشه تو رو دید اما از عشقت نمرد؟...مگه میشه اسمتو به فراموشی سپرد؟
مگه میشه از چشات صد هزار غزل نساخت؟...مگه میشه واسه تو جون یکباره نباخت؟
...و حقیقتا نمیشه بابای مهربونم
برای تو می نویسم مامان:
برای تو ئی که هر نگاهت یه دنیا عشقه که تو دلم می ریزه ...
بخدا شرمنده تونم .....اینو حاضرم توی تمام دفترای دنیا میلیونها بار جریمه بنویسم.
شرمنده ام که بهتون تو هین شد.
بخدا تکرار نمیشه...قول میدم.

بابا مامان ... روزگارتون به شیرینیه عسل...وجودتون به داغیه تنور...لحظه هاتون تنوری.
+ نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 1:9  توسط هليا
|
بابام همیشه میگه :
<< هلیا تو مثل لیمو میمونی... معلوم نیست ترشی...شیرینی...یا یه لیموی پوست کنده ی تلخی >>

امشب خرابم - یه نگا ه انداختم پشت سرم دیدم چقدر پر درد سر راه اومدم . تو این سه ماه چه راه بدی رو اومدم
یه راه بارون زده و گل آلود و برف زده و یخ زده ...
امشب خرابم - چون یه نگاه انداختم پشت سرم و گفتم باید کاری بکنم ولی وسعت و همتشو ندارم
امشب خرابم چون میدونم باید بپرم و نمیپرم...چون میدونم باید برم و نمیرم...چون میدونم باید یه کاری بکنم و نمیکنم.
چرا همه چیزو میدونم و هیچی نمیدونم؟
چقدر دلم برای اون لحظات قشنگ که از فرط شیطنت و زبل بازی چشمام برق میزد ... برق زدنی که تاریکیه از روشنایی قشنگتر اتاق رو انگار جرقه ای میزد و بعد با یک فکر جدید محو میشد تنگ شده.
حالا هر چی فکر میکنم می بینم این هلیا همون هلیاست .. این ساعت ها بیخوابی و این وقت های هدر رفته هنوز هیچ چیزو عوض نکرده .
نه ... پست های قبلی رو پاک نمیکنم اما جوابی برای این سوال که وسط اون همه وقت تلف کردن ( بابات کجا بود؟ مامانت کجا بود؟ ) پیدا نمیکنم.
بگو کجا بودند که یه شلخته ی گاگول ( به قول اونایی که دیدنش ) به خودش اجازه داد به اونها توهین کنه؟
چشماتو باز کن این دنیای توئه .. توی دنیات بین جوونی هات . بین شیطنتات . آره .... اشتباه هم میکنی ولی جبران کن!
هلیا لیمویی .... هیچوقت دیر نیست . خدایا تمومش کن 
+ نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 0:8  توسط هليا
|