تبليغاتX
روی خط تو ... جیــــــــغ میزنم !

روی خط تو ... جیــــــــغ میزنم !

سلام دوست داشتنی ها

نه ...درست اومدین اینجا وبلاگ خودمه فقط یه ذره دیزاینش عوض شده

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدمیدونین آخه من آدم تنوع طلبی ام                                                                          

بگذریم...امروز یه روز فوق العاده بوداز صبح که از خواب بیدار شدم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتا الان که دارم آپ میکنم ...خروس خون ...وقتی من داشتم خوابای صورتی میدیدم  دوستام با جیغ و بوق وسوت یه قابلمه کله پاچه تو دستشون اومدن که صبحانه رو با هم بزنیمجديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/بعدش هم کلی با هم غیبت بچه های دانشگاهو کردیمخیلی حال دادمن خواستم یه کمی رو پایان نامم کار کنم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدولی امان از دوست ناباب...سپیده ناهار درست کرد جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/اون کلآ خیلی با حوصله وخانومهمثل ما اهل جینگولک بازی نیستالبته عکسای ناهارو تو پست بعدی میذارم واستون.ما هم یه فیلم اکشن دیدیم خیلی فاز داد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

بعد از ناهار خوشجل کردیم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد........تا بزنیم بیرون  رفتیم بولینگ...دارت زدیم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدرفتیم شهر بازی...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتو پارک ممنوع پارک کردیم وجریمشو دادیم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 تازه با ماشین پلیس عکس گرفتیم وفرار کردیمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد...یه عالمه هم عکس گرفتیمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

وقتی برگشتیم خونه خسته وبه هم ریخته بودیمباید یه دوش بگیرم خستگیم در بره  اما خیلی بهمون خوش گذشته بوداین آپو بخاطر این نوشتم که دوستام ازم خواستن خاطره امروزو یه جا بنویسم که بتونن بخونن...حالا وقت مسواکوبعد هم لالاستلالا به امید دیدن ادامه ی خوابای صورتی دیشب

راستش از اینکه ترم آخرم نمی دونم خوشحال باشم یا نارحت...ناراحت از اینکه حتی فکر دوری از دوستام اشکمو در می یارهوخوشحال از اینکه بر میگردم خونمون

 دوستون دارم دوست داشتنی ها

+ نوشته شده در  شنبه 17 مهر1389ساعت 0:13  توسط هليا  | 

ای خدا ممنونم ازت...

     اول مهره... اگرچه ترم آخر بودن درست شبیه ترم اول بودن یه صفای دیگه ای داره جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/

...و من ترم آخرم .دارم روزهای آخر عمر تحصیلیم رو سپری میکنم.توی یه شهر دیگه ! اما تمام فکر وذکرمو انگار توی شهر خودم جا گذاشتم.آره ترم آخر بودن خیلی صفا داره اما دل من یه صفای دیگه ای داره...جديدترين خدمات وبلاگ نويسان  ..منبع كامل عكسهاي كارتوني و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   http://ghalbe6ei.blogfa.com/

من این روزها عجیب احساس خوشبختی می کنم.عجیب احساس دل تنگی می کنم...

مدتها منتظر این روزها بودم .اما نمیدونم چرا این حس ناب توی این فاصله به وجود اومده! کاش این ترم هم تموم میشد ومن برمیگشتم جایی که تمام احساسم رو جا گذاشتم.

من این روزها خوشبختم...به وسعت ماه...به وسعت آسمان...به وسعت ابدیت...

8wpx29gvvxs0nfao6eu.jpg

آی خدا ممنونم ازت بابت همه چی...

+ نوشته شده در  جمعه 9 مهر1389ساعت 14:29  توسط هليا  | 

حباب!

تو التهابم....مثل حبــــــــــابم....دست بزنی میترکم....خیلی خرابم

انگــــــــــــــار نه انگــــــــــــــار...که یه خانومه ۲۲ ساله شدم. این روزها خیلی اضطراب دارم....خیلی!

فکرم متمرکز نمیشه.تو استرس غلت میزنم.زمان نمیگذره! ثانیه ها به وسعت یک سال میگذرن.حتی قدم زدن در مسیر۲۲سالگی هم کمکم نمیکنه.قبول دارم که این همه فکر و خیال و شب نخوابیدن و اضطراب و استرس لازمه ی این دورانه! اصلآ بی انصافی نباشه یه ذره شیرینه!با تمام این اوصاف ؛روزهای یه گوشه نشستن و فکر کردن ...روزهایی که اطمینان داری کسی بهتر از خودت نمی تونه کمکت کنه ...روزهای ساده ی زندگی من محسوب نمیشن.

من این روزها حساسم...به لطافت یک حباب !

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 شهریور1389ساعت 0:49  توسط هليا  | 

چند وقته تو نت میچرین؟

چی میخواستم بگم؟!آها...

دیروز تو مترو یه دختره چشم بادومی اومد کنارم...فکر کردم از چین یا ژاپن یا شایدم کره باشه .آخه غلظت بادوم چشماش بالا بود .نگاش کردم...اونم نگام کرد...بهش لبخند زدم..پررو شد گفت: اسمت چیستا؟ اوف....................... فهمیدم از طرف حامد کرزای اومده...گفتم هلیا تو چی؟ گفت :می یلدا...چقدر وفت اینجا میچری؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پرسیدم : میچرم؟ مگه گوسفندم؟  اونایی که صدامو نو میشنیدن ریسه رفته بودن...

اونم بی تفاوت گفت :تو فارسی گپ میزنی؟ نمیخواستم جواب بدم ولی ادبم اجازه نمیداد .گفتم بله من فارسی صحبت میکنم...دوباره گفت:چند ساله تهران میچری؟

با عصبانیت گفتم :خودت چند ساله میچری؟جواب داد:می ایران نیستم...گور پدر ایران...من استرالیا هستم...الان چند روز هست که اینجا میچرم!

پسرایی که متوجه حرفش شدن زدن زیر خنده و یکیشون گفت :باریک...باریک

خندم گرفته بود شیطنتم گل کرد وگفتم:همونجا که کانگارو داره؟با یه حالت پز و افاده گفت:آفرین

پسره گفت:خوب اونجا که هنوز سبز بود چرا قشلاق کردی؟همونجا می چریدی!

امان از دست ما ایرانیها که فقط منتظریم یکیو گیر بیاریم و ولش نکنیم... مخصوصآ که ازش خوشمونم نیاد ...مثل بعضی ها که هر جا می بینیمشون لباسامونو جمع و جور میکنیم که به ما نخورن خلاصه که این چهار تا پسر همچین به این یلی چشم بادومی گیر داده و مسخره اش میکردن که اشک چشم همه از خنده راه افتاده بود 

خونه که رسیدم برادرم که طبق معمول باید شب می اومد اونجا بود...نگاش کردم و پرسیدم:اینجایی؟

چقدر وقته اینجا میچری؟

چهره ی برادرم رو خودتون تصور کنین که فریاد زد:درست حرف بزن بی تربیت... تو با کی میپری که اینجور خرف زدنو یادت میده؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 شهریور1389ساعت 13:3  توسط هليا  | 

حالا از اول...

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

من اومدم...

+ نوشته شده در  جمعه 5 شهریور1389ساعت 15:50  توسط هليا  | 

خداحافظ

سلام به کسی که به رسم جاده ها دور است و به رسم دل چه نزدیک...

اگر کسی مرا خواست بگویید رفته باران را تماشا کند...اگر باز اصرار کرد بگویید برای دیدن طوفانها رفته است ... و اگر باز سماجت کرد بگوویید رفته است تا دیگر باز نگردد.

                                                                                                       خداحافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آذر1388ساعت 11:18  توسط هليا  | 

سلام 

صبر کنید................نگین چقدر دره پیتی....ببخشید الان توضیح میدم چرا آهنگ وبلاگو عوض کردم

توی زندگیم اتفاقات خوب و بد زیاد بوده...درست مثل همه٬اما قشنگترین حسی که تجربه کردم لمس یه کوچولوی تپل مپل بود که من خاله اش بودم...حس خاله شدن برای اولین بار خیلی قشنگه ! از اونجایی که احتمال میدم تا آخر عمر کسی منو عمه صدا نکنه ! (چون حس شیشمم میگه اگر برادرم زنی را به همسری برگزیند به احتمال قوی آن زن اجاقش کور می باشد)والبته توی تاریخ همیشه خاله چیزه دیگه ای بوده...و همه خاله هاشونو خیلی بیشتر از عمه ها دوست دارن جز بنده که در این امر هم مثل تمام امور دیگه مستثنا هستم و عمه جونی ها مو خیلی بیشتر میخوام...معهذا ترجیح دادم این خاله بودنو محکم بچسبم و از تمام احساساتم برای یه دختر کوچولوی شیرین زبونو شیطونو پفکی و نمکی و خواستنی و خوردنی استفاده کنم و ۲۵آبان رو ز تولدشو کاری کنم که هیچ خاله ای برای خواهرزاده اش انجام نداده باشه.پنجشنبه این هفته بی خیال درس و دانشگاه میشم و بر میگردم .وای دلم واسش شده یه مورچه

خواستم توی وبلاگمم واسش جشن بگیرم و اسه همین به مدت یک هفته موزیک وبلاگ تغییر میکنه!

روز تولد مونیکا برای من روز قشنگیه        تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد                                                                                                                                 

          

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 12:44  توسط هليا  | 

بگو که یادته...

منو بگیر از این روزای در به در....از این روزا از این شبای بی ثمر

منو ببر به خاطرات رفتمون...روزایی که تو جا گذاشتی پشت سر

تو کوچه ها نمیشه بی تو پرسه زد...خیابونا غریب و غم گرفته اند

کجا برم ؟چرا نمی رسم به تو؟ کجایی پس؟چرا نمی رسی به من؟

حالا که نیستم اشکاتو کی پاک کنه؟کی عاشقونه می نویسه اسمتو؟

بدون من هزار سال دیگه هم...بدون کسی نمی شکنه طلسمتو!

چقدر حرف مونده و نمی شنوی...چقدر راه مونده و نمی کشم

ببین کجای قصه پس زدی منو...محاله بی پناه تر از این بشم!

غریبگی نکن دلم غریبه نیست...همونه که برات ستاره چیده بود

بگو که یادته ٬بگو که یادته...همون که گفتی از خدا رسیده بود

تو شونتو نمی سپری به هق هقم...نه میگی عاشقی نه میگم عاشقم

نه تو دیگه برام اون عشق سابقی

                                                نه من برات همون گل شقایقم !

                                  Click to view full size image

                                                   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 19:6  توسط هليا  | 

... تسلیت.

 

...آخ...............................................................مادربزرگم دیگه نفس نمیکشه !

قسمت میدم که تنها نذاری این دل تنگو                          

بدون چشات می میرم راضی کن اون دل سنگو

دلمو خوش کرده بودم که تو می مونی کنارم

بی خبر گذاشتی رفتی گفتی کاری بات ندارم

برو خوش باش ای مسافر گله از دلت ندارم

اشک چشمام پشت راهت ای همه دار و ندارم

برو خوش باش ای ستاره که شبو تنهام گذاشتی

رفتی و خورشیدو بردی این دلو تنها گذاشتی

                                                                          

...نمیدونم دیشب ساعت ۴ وقتی من خواب بودم تو توی چه حالی بودی؟ نمیدونم اون آخرین نفساتو به کی فکر می کردی؟ نمیدونم اون آخرین لحظه های عمرت دوست داشتی کیو ببینی؟

باورم نمیشه....بخدا باورم نمیشه....دیشب تو هم توی همین هوایی که من نفس میکشم تنفس می کردی ...و امشب... 

نمی دونم چی بنویسم.اصلا نمی تونم بنویسم.

تسلیت ....................................................................................................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 0:27  توسط هليا  | 

                       Click to view full size image  

      نفسم می گیرد......در هوایی که نفس های تو نیست.

                                      ...وقت عاشق شدن است ! 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 23:32  توسط هليا  | 

تو بگو:

 

تو میگی بارون..........................من میگم عشق بازی آسمون

امشب خدا هم عاشق شده بود...عاشق ستاره هایی که پشت ابرا قایم موشک بازی میکردن.

خدابود یا ستاره ها نمی دونم ....نفهمیدم کی بود نگام کرد! کی بود از توی آسمون با دستاش چشمامو گرفت تا دل تنگی هام برن قایم شن .من دونه دونه ی ستاره ها رو بشمارم و بعد هر چقدر بگردم دیگه دلتنگی ها و بهونه های این دل سر به هوا رو پیدا نکنم.

خدا بود یا ستاره ها نمی دونم ...نفهمیدم کی بود صدام کرد ! کی بود آروم توی گوشم گفت:هلیا این تو نیستی.

***من میگم :ماها توی این سن به اسم جوونی خیلی کارا می کنیم...خیلی اشتباه خیلی گناه مرتکب می شیم و به اسم جوونی توجیه می کنیم. 

 من میگم:من و شما تو حوالی همین جوونی مون اگه یکی پیدا بشه بهمون فاز مثبت بده باهاش بدجور راه می یایم. واگه یکی بخواد بره تو کار ضد حال واسمون ...ناجور حالشو میگیریم.

من میگم:این حال و ضد حال قانون جوونیه.

اما این بار من نمی گم...قدیمی ها میگن:جوونه و کله داغش....غرورش...انرژی اش...

من میگم:دستم بازه واسه اینکه چنان اذیتش کنم یا به قول خودمون حالشو بگیرم که هزاز هزار ستاره دور سرش چرخ بزنن.

من میگم:راه انتقام گرفتن صاف و همواره.

اما گاهی می گم:حیفه این همه انرژی و حرارت و غرورو صرف کارای با ارزش کنه تا آدمای بی نهایت بی ارزش.

حالا میگم:تو بگو......تو بگو این صیدی که الان تو داممه...به التماس افتاده ....صیدی که میتونم در راه خدا رهاش کنم بره یا پرشو بسوزونم که تا ابد یادش نره رو چکار کنم؟

تو بگو....

خدا بود یا ستاره ها نمی دونم...نفهمیدم کی بود بهم چشمک زد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 23:6  توسط هليا  | 

فرصت

 

توی تعطیلات بی خاصیتی مثل امروز...هوا همچنان ابریه و بارون می یاد.

اما توی همین هوای دل انگیز ما دو ساعت تمام خندیدیم.                                                                          دو ساعت بی وقفه خندیدیم .به تمام چیزای پوچ و تو خالی خندیدیم

اونقدر خندیدیم که خودمونم باورمون شده بود زندگی چقدر بی غمه! اما بعد از دو ساعت....بهم گفت: به زندگی امیدوار باش اما با بعضی چیزا خداحافظی کن.

گفت:بعضی چیزا یعنی تمامه چیزای قشنگی که دوسشون داری اما نمی تونی واسه خودت نگهشون داری.

بعضی چیزا یعنی مادر بزرگی که  دیشب گفته بودن: مریضتون تا امشبم دووم نمی یاره . و من هر چیزو نشونه ای میدونستم واسه رفتنش. باد پنجره رو بهم میزد...بارون به شدت می بارید....چراغ خاموش شد...اما...مادربزرگم هنوز نفس می کشید.

بعد به یاد این قشنگی ها زدیم زیر گریه.......مادربزرگ  امروزم نفس می کشید.

حالا دوباره همه چی تکراری شده.من میدونم گاهی به ساده ترین چیزا هم میشه خندید ..مثل همون دو ساعت سر خوشی بی دلیل ولی گاهی به طنز ترین چیزا هم نمیشه خندید  چون خنده رو لبات سبز نمی شن.

کاش زمانی برسه که همه چی عوض شده باشه ...به سبزی بهار و آبی آسمون !

خدایا ...بهم فرصت بده یک ماه...نه ...یک روز...حتی فقط یک ساعت دیگه  اونو کنارم داشته باشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 16:32  توسط هليا  | 

یادش بخیر

       واقعآ که توی چه دنیای عجیبی زندگی میکنیم ، انگار آدم هرچی بزرگتر می شه زندگی هم عجیبتر می شه! انگار اصلآ نمی شه آدما رو شناخت،اگرم بشه نمی شه مثل اونا بود،اگرم مثل شون  نباشی وای که زندگی...

سه...دو...یک.......شمارش معکوس....تو ومن

وامانده از جهنم یک جنگ تن به تن

من روح بی نهایت یک شاعرم وتو

تو جسم بی قواره و ناسازگار من

دلتنگم از خودم که به نام تو بوده ام

اصلا بزن ...به ریشه ی این تو تبر بزن

فردا ستون تسلیت روزنامه ها

یادش بخیر این توی بی گور و بی کفن !

Click to view full size image

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 15:34  توسط هليا  | 

پیشیه پشیمون

 

برای تو می نویسم بابا:

برای توئی که چشمهات همیشه زودتر از لبات می خنده...وچقدر هم عاشقانه می خنده .

بابا یی دوست دارم برای همیشه ی عمر....برای همیشه ی خدا....

مگه میشه تو رو دید اما از عشقت نمرد؟...مگه میشه اسمتو به فراموشی سپرد؟

مگه میشه از چشات صد هزار غزل نساخت؟...مگه میشه واسه تو جون یکباره نباخت؟

...و حقیقتا نمیشه بابای مهربونم

برای تو می نویسم مامان:

برای تو ئی که هر نگاهت یه دنیا عشقه که تو دلم می ریزه ...

بخدا شرمنده تونم .....اینو حاضرم توی تمام دفترای دنیا  میلیونها بار جریمه بنویسم.

شرمنده ام که بهتون تو هین شد.بخدا تکرار نمیشه...قول میدم.

بابا مامان ... روزگارتون به شیرینیه عسل...وجودتون به داغیه تنور...لحظه هاتون تنوری.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 1:9  توسط هليا  | 

هلیا با طعم لیمو...

 

بابام همیشه میگه :

<< هلیا تو مثل لیمو میمونی... معلوم نیست ترشی...شیرینی...یا یه لیموی پوست کنده ی تلخی >>

976mir7mc1tojvtdds6u.jpg

امشب خرابم - یه نگا ه انداختم پشت سرم دیدم چقدر پر درد سر راه اومدم . تو این سه ماه چه راه بدی رو اومدم

یه راه بارون زده و گل آلود و برف زده و یخ زده ...

امشب خرابم - چون یه نگاه انداختم پشت سرم و گفتم باید کاری بکنم ولی وسعت و  همتشو ندارم

امشب خرابم چون میدونم باید بپرم و نمیپرم...چون میدونم باید برم و نمیرم...چون میدونم باید یه کاری بکنم و نمیکنم.

چرا همه چیزو میدونم و هیچی نمیدونم؟

چقدر دلم برای اون لحظات قشنگ که از فرط شیطنت و زبل بازی چشمام برق میزد ... برق زدنی که تاریکیه از روشنایی قشنگتر اتاق رو انگار جرقه ای میزد و بعد با یک فکر جدید محو میشد تنگ شده.

حالا هر چی فکر میکنم می بینم این هلیا همون هلیاست .. این ساعت ها بیخوابی و این وقت های هدر رفته  هنوز هیچ چیزو عوض نکرده .

نه ... پست های قبلی رو پاک نمیکنم اما جوابی برای این سوال که وسط اون همه وقت تلف کردن ( بابات کجا بود؟   مامانت کجا بود؟ ) پیدا نمیکنم.

بگو کجا بودند که یه شلخته ی گاگول ( به قول اونایی که دیدنش ) به خودش اجازه داد به اونها توهین کنه؟

چشماتو باز کن این دنیای توئه .. توی دنیات بین جوونی هات . بین شیطنتات . آره .... اشتباه هم میکنی ولی جبران کن!

هلیا لیمویی .... هیچوقت دیر نیست . خدایا تمومش کن

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 0:8  توسط هليا  |